من فکر میکنم هیچوقت جمعهها بد نبودند. یعنی اینقدر بار منفی که روی دوشهای جمعه گذاشته شده، حاصل بار منفی ذهن و دستهای ماست. شاید خیلیها به این نظر باور داشته باشند که جمعهها به دلایل متافیزیکی (یا چیزی نظیر این) دارای بار منفی هستند و معتقد باشند که جمعهها –مخصوصا حوالی غروب- به شدت غمگین، حزنانگیز و یا شاید بدتر از اون کسالت بار به چشم میرسند. اما من فکر میکنم این خودمون هستیم که جمعهها را با این صفات توصیف کردیم. جدای از این شاید جدا بودن جمعه از روزهای کاری هفته باعث این حالت باشه. همانطور که احتمالا جمعهها برای افرادی که ساکن اروپا هستند روزی مثل باقی روزهای هفتهست و شاید روزی مثل شنبه یا شکشنبه چنین حالت غمگینی رو در در اونها ایجاد کنه.
بارها برای خودم پیش اومده که حساب هفته از دستام در رفته و فرق بین جمعه و شنبه رو نفهمیدم. در اون لحظهها جمعه برای من همانقدر کسالتبار، غمگین و ناراحت کننده بود که شنبه. به هرحال تازهگیها به این نتیجه رسیدم که جمعهها بیتقصیر هستند و گناهکار اصلی خود ما هستیم...
از بس که این کامپیوتر به خاطر نوسان برق خاموش روشن شد یادم رفت که چیها باید میگفتم... این هم از دستآوردهای صنعت برق لاهیجانه...
حالا برای اینکه تمام کدورتها بین من و جمعهها از بین بره، اینو میخورم به سلامتی جمعههای خوب، جمعههای تازه، جمعههایی که وسط هفته هستند و یادشون رفته که میبایست غمگین باشند... خشت!
سعی کنید این داستان رو حفظ کنید و با حفظ فاصلهی قانونی روبهروی دوستانتون بشینید و یک بخشهایی از داستان رو (که خودتون متوجه میشید کدوم قسمته) یکنفس و بدون ایست بخونید. اونوقت دیدن چهرهی دوستانتون خیلی خیلی دیدنی میشه. فقط مواظب باشید اجزاء صورتتون با مشت و لگد دوستانتون از فرم نیفته. :D
یکی بود، یکی نبود، زیر این طاق کبود
یه پسربچهیی بود که خیلی دلاش میخواست یه توپ فوتبال داشته باشه. روز و شب مینشست گوشهی خونه، دستهاشو میزد زیر چونهشو و توی فکر و خیالاش با توپهاش بازی میکرد. یه روزی باباش اونو توی اون وضعیت دید و فهمید نگرانی بچهاش از نداشتن توپ فوتباله. بالاخره به پسرش قول داد که تو اگه درس بخونی به ازای هر بیستی که بگیری من برات یه توپ فوتبال میگیرم. از اون روز گذشت و پسر سخت مشغول درس خوندن شد تا اینکه امتحانات شد و پسر نمرههاشو دونه به دونه گرفت. اولین بیست رو گرفت، نشون باباش داد یه توپ فوتبال گرفت. دومین بیست رو نشون داد، باباش دوتا توپ فوتبال گرفت. سومین بیست رو گرفت، باباش سه تا توپ گرفت. چهار تا بیست گرفت، باباش چهار تا توپ گرفت. پنج تا بیست گرفت، باباش پنجتا توپ گرفت. ششتا بیست گرفت، باباش ششتا توپ گرفت. هفت تا بیست گرفت، باباش هفتتا توپ گرفت. هشتتا بیست گرفت، باباش هشتتا توپ گرفت. نه تا بیست گرفت، باباش نه تا توپ گرفت. ده تا بیست گرفت، اما باباش برای دهتا توپ نگرفت. پسر ناراحت شد، غصه خورد رو کرد به باباش و گفت: بابا! تو به من گفتی که من اگه: یه بیست بگیرم، یه توپ میگیری. دوتا بیست بگیرم، دوتا توپ میگیری. سهتا بیست بگیرم، سه تا توپ میگیری. چهار تا بیست بگیرم، چهارتا توپ میگیری. پنجتا بیست بگیرم، پنجتا توپ میگیری. ششتا بیست بگیرم، ششتا توپ میگیری. هفتتا بیست بگیرم، هفتتا توپ میگیری. هشتتا بیست بگیرم، هشتتا توپ میگیری. نهتا بیست بگیرم، نهتا توپ میگیری. دهتا بیست بگیرم، دهتا توپ میگیری. خب من یه بیست گرفتم، تو یه توپ گرفتی. من دوتا بیست گرفتم، تو دوتا توپ گرفتی. من سهتا بیست گرفتم، تو سهتا توپ گرفتی. من چهار تا بیست گرفتم، تو چهار تا توپ گرفتی. من پنجتا بیست گرفتم، تو پنجتا توپ گرفتی. من ششتا بیست گرفتم، تو ششتا توپ گرفتی. من هفتتا بیست گرفتم، تو هفتتا توپ گرفتی. من هشتتا بیست گرفتم، تو هشتتا توپ گرفتی. من نهتا بیست گرفتم، تو نهتا توپ گرفتی. اما من دهتا بیست گرفتم، تو دهتا توپ واسهام نگرفتی. چرا؟؟؟ بابا رو کرد به پسرش و گفت: آره پسرم! من بهت قول دادم که اگه یه بیست بگیری، من یه توپ میگیرم. دوتا بیست بگیری، من دوتا توپ میگیرم. سه تا بیست بگیری، من سه تا توپ میگیرم. چهارتا بیست بگیری، من چهار تا توپ میگیرم. پنجتا بیست بگیری، من پنجتا توپ میگیرم، ششتا بیست بگیری، من ششتا توپ میگیرم. هفت تا توپ بگیری، من هفت تا توپ میگیرم. هشت تا بیست بگیری، من هشت تا توپ میگیرم. نه تا بیست بگیری من نه تا توپ می گیرم. ده تا بیست بگیری من ده تا توپ میگیرم. خب تو یه بیست گرفتی، من یه توپ گرفتم. تو دوتا بیست گرفتی، من دوتا توپ گرفتم. تو سهتا بیست گرفتی، من سهتا توپ گرفتم. تو چهار تا بیست گرفتی، من چهار تا توپ گرفتم. تو پنجتا بیست گرفتی، من پنجتا توپ گرفتم. تو ششتا بیست گرفتی، من ششتا توپ گرفتم. تو هفتتا بیست گرفتی، من هفتتا توپ گرفتم. تو هشتتا بیست گرفتی، من هشتتا توپ گرفتم. تو نهتا بیست گرفتی، من نهتا توپ گرفتم. اما تو دهتا بیست گرفتی، من پول نداشتم برات دهتا توپ بگیرم. پسر چون به نتیجه نمیرسه گریهکنون میره پیش ماماناش و میگه: مامان! مامان! بابا بهم گفته بود: اگه یه بیست بگیری، یه توپ میگیرم. دوتا بیست بگیری، دوتا توپ میگیرم. سه تا بیست بگیری، سه تا توپ میگیرم. چهارتا بیست بگیری، چهار تا توپ میگیرم. پنجتا بیست بگیری، پنجتا توپ میگیرم، ششتا بیست بگیری، ششتا توپ میگیرم. هفت تا توپ بگیری، هفت تا توپ میگیرم. هشت تا بیست بگیری، هشت تا توپ میگیرم. نه تا بیست بگیری، نه تا توپ می گیرم. ده تا بیست بگیری، ده تا توپ میگیرم. و من رفتم درس خوندم یه بیست گرفتم ...
***
این داستان خیلی خیلی ادامه داره. خلاصهاش میشه این: مامان پسره میره به بابا میگه مگه تو به پسر نگفتی که فلان؟ پدر هم میگه من گفتم فلان ولی نهتاش شد و دهمی نشد. بعد جریان بیخ پیدا میکنه. پسره میزنه تو کوچه به بقال کوچهشون میگه که چی شده (توجه کنید کل جریان باید تعریف بشه. یعنی اول قول بابا، دوم تلاش پسر، سوم دلخوری بچه از نگرفتن توپ دهمی، چهارم یادآوری قول پدر از زبان خودش، پنج دلیل نگرفت توپ، شش پسر قول بابا رو برای مامان تعریف میکنه، هفت پسر به مامان میگه که بابا توپ دهمی رو نگرفت. و مامان میپرسه چرا؟ هشت پسر میگه که فلان و فلان رو گرفت اما دهمی رو پولاش نرسید. نه) مامان به بابا قول رو یادآوری میکنه. ده) میپرسه که چرا دهمی رو نگرفتی؟ یازده) بابا دوباره قول خودش رو میگه. دوازده) میگه که پول نداشتم.
حالا اینجا اگه مخاطب از کوره در رفت که هیچ اگه نه میتونید تمام این دوازده مرحله رو از زبان بقال بگید. یعنی اینطور که بقال به پسر میگه: بابات گفت اگه یه بیست بگیری، یه توپ میگیره؟ و الی آخر.
نکتهی جالب اینجاست که بعدا این بقال آرایشگر محله رو میبینه و جریان رو تعریف میکنه. بعد آرایشگر بابا رو میبینه و ازش میپرسه چرا. و این داستان رو تا هرجا که بخواهید میتونید کش بدید. فقط این وسط معلوم نمیشه که کی میره سرکار؟؟؟
لاهیجانم. مثل تمام لحظه هایی که این بلاگ به روز می شه.
دوم :
این شعر که دوستش دارم.
نه عطر سرافرازی در خانه بود
نه احساس پیروزگری در من
اما او چه سرافراز و پیروزمند در را به لرزه انداخت از ترس و رفت
هنوز بی خستهگی و یأس
چون ساعتی پیش که دوبارهها را پایانی نداشت
از بلندگوها صدای ترانهای بالغ میآمد
جرعهای از عطر تن او در فضا پریشان بود
و پریشانی تار مویی که آرام نداشت
خیره خیره به در چشم دوخته بودم
و حیران از آن چه گذشته بود
نجوا کنان با خود گفتم :
در گنجه بود شش لول پدربزرگ
و خجر میان نیاماش دور از چشمهای ما روی رف، قیلولهاش را –مثل هر روز- به شب میچسبانید.
خدایا! پس از ترس کدام تیربار
با یقین به کدام پیروزی من
و ناامید از بازگشتها، عقب نشینیها، راه گریزها
تمام و کمال، با هرچه داشت
خود را، تن را
تنها به من تسلیم کرد ؟!
سوم :
ای بی خبران خبر از مردن احساس ندارید...
چهارم :
نمی شه اینجا -تو باکس بلاگفا- فاصله ی مجازی (سفیدی تهی) ایجاد کرد و این خیلی روی اعصاب من قدم می زنه.
قصه از اونجا شروع شد که روز نوزدهم اسفند ماه همین امسال وقتی توی خونه ام نشسته بودم و جدول حل می کردم، یک آقایی (از تهران) تماس گرفتند و گفتند که از ..... تماس می گیرم و داستان شما برگزیده شده و می بایست روز بیست و یکم اسفند تشریف بیارید تهران، به فلان آدرس!
این قضیه برای من خودش خیلی مهم بود. برای همین سریع بلند شدم و رفتم کافه نت تا ببینم اوضاع از چه قراره و آیا صحت داره یا نه. توی اینترنت جز درستی خبر اون آقا مبنی بر زمان و مکان برگزاری جشن خبری نبود. و تمام شرکت کنندگان قرار بود توی عطش ندونستن برنده بمونن. ضمنا اونجا ذکر شده بود که به نحوی با نویسندگان برگزیده تماس گرفته می شه.
مشکلی نبود. بیلتم رو که برای روز بیستم و به مقصد شمال گرفته بودم پس دادم و برای ساعت ۲۲ شب بیستم به مقصد تهران بلیت گرفتم. ۶ صبح رسیدم تهران، مراسم ساعت هفت عصر شروع می شد و این یعنی ۱۳ ساعت بیکاری. بماند که چه کارها کردم.
نتیجه اینکه ساعت ۱۹ رفتم سرقرار و هرچقدر منتظر موندم تا جایزه ام رو تحویل بگیرم خبری نشد. بعد باخبر شدم که قرار بوده فقط از سه نفر اول برگزیده تلفنی دعوت بشه و یک بنده خدایی از ده نفر برگزیده دعوت کرده...
نتیجه این شد که دو ساعت بعد سریع رفتم پیچ شمرون و بعد سوار اتوبوس به مقصد ترمینال آزادی شدم. یک ساعت بعد هم سوار اتوبوس به مقصد لاهیجان شدم...
وقتی رسیدم خونه دست هام توی جیبم بود. و کوله ام رو پشتم. سر شونه هام از سنگینی کوله ام می سوخت.
دو دیگر (به قول صالح علا) اینکه :
هنوز خودم رو به عنوان یک نویسنده قبول دارم. هرچند که در این مراسم به عنوان داستان برگزیده، و قانونی از من تقدیر نشد.
سه دیگر :
روز تولد متفاوتی بود... دقیقا مثل سال گذشته که با گم شدن ساکم در اتوبوس و به حساب تقریبی خسارت ۱۵۰ هزار تومانی به بنده همراه بود. سال آینده به خیر بگذره.
باز من ديوانهام مستم
باز مي لرزد دلم دستم
آبرويم را مريزي دل آبرويم را مريزي دل
لحظهي ديدار نزديك است
لحظهي ديدار نزديك است
سه روز رفتهاي سي روز حالا
زمستون رفتهاي نوروز حالا
خودت گفتي سر هفته ميايي
شماره كن ببين چن روز حالا
اي يار نازي اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
تو كه عشقت به جونم لونه كرده
منو عاشق و ديونه كرده
بيا حالا بهاره گل مي باره
بهارم رو تو پر گل كن دوباره
يار عزيزٌم بيا در رخت خوابت گل بريزٌم
بيا در رخت خوابت گل بريزٌم
دلٌم از دوريت شد پاره پاره
كه درد عاشقي چاره نداره
اگه يك شو به خواب مو بيايه
خدا اميد به مو ميده دوباره
اي يار نازي اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
پ ن : کسی هست هنوز، که بداند این سطرها یعنی چه !!!
- ۵ داستان کوتاه
- ۱۰ الی ۱۵ "تا" (بجای عدد) شعر پست مدرن
- ۳-۴ تا غزل یا قصیده (منظور قالب کلاسیک)
- ۷-۸-۱۰ تا ترانهی جدید
- و یک رمان با حداقل ده فصل مجزا
توی ذهنم مطلب وجود داره ! اما چند وقتیه که دستم به کیبورد یا قلم و سررسید نمیره.
۲- چندسالی هست که بهمن ماه به ماه منتخب من در بین ماههای سال تبدیل شده. دلیل امسال چند روز بعد مشخص میشه.
۳- اینکه روسپی در اثر تلفظ روسپید (روسفید) بوجود اومده، منو به وجد میاره.
راه میرم دلم گرفته، می شینم دلم گرفته، چپ میرم، دلم گرفته، راست میرم دلم گرفته...
گفتند که محمد صالح علاء گفته
- الان دارم ایرج گوش میدم.
- دومین نمایشگاه شعرمو چند روز پیش از داخل دانشگاه جمع کردم.
- زمزمههای چاپ کتابم به گوش میرسه... داستان یا شعر ... مساله اینست
- راحتتر میتونم بگم نامزدمو دوست دارم. (بجای اینکه بگم دوستمو دوست دارم)
- بیشتر از قبل فهمیدم که باید کمتر میون بقیه باشم.
و ...
آخ که میمیرم واسه لحن صداش، واسه اون حرکت دست و سر و بدناش که شعر و ترانه رو مثل بازیگری که نمایشنامه رو به تصویر میکشه، اجرا میکنه.
اگه از کارهای ایرج جنتی عطایی لذت میبرید، این فایل (youtube) رو از دست ندید. شعرخوانی ایرج جنتی عطایی، در شبی با او...
خود گریزی کردم از تقویم تا تقویم
رو به شب برگشتم و بیراههگی کردم
راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون
تو بهاری یخ زده پروانهگی کردم
ای آیندهی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش
چقدر از جشن، از خلوت،،، شبام بد شد
چقدر از خاطره، از خواب ترسیدم...
با دیدن چندباره ی این تابلو از کته کلویتز باز به این نتیجه رسیدم که گاهی هم ممکنه حجم سپید مادر و کودکی کنتراست یک تابلو را حفظ کند.



