تبليغاتX
گجسته

چه‌چیزها

من فکر می‌کنم هیچ‌وقت جمعه‌ها بد نبودند. یعنی این‌قدر بار منفی که روی دوش‌های جمعه گذاشته شده، حاصل بار منفی ذهن و دست‌های ماست. شاید خیلی‌ها به این نظر باور داشته باشند که جمعه‌ها به دلایل متافیزیکی (یا چیزی نظیر این) دارای بار منفی هستند و معتقد باشند که جمعه‌ها –مخصوصا حوالی غروب- به شدت غم‌گین، حزن‌انگیز و یا شاید بدتر از اون کسالت بار به چشم می‌رسند. اما من فکر می‌کنم این خودمون هستیم که جمعه‌ها را با این صفات توصیف کردیم. جدای از این شاید جدا بودن جمعه از روزهای کاری هفته باعث این حالت باشه. همان‌طور که احتمالا جمعه‌ها برای افرادی که ساکن اروپا هستند روزی مثل باقی روزهای هفته‌ست و شاید روزی مثل شنبه یا شک‌شنبه چنین حالت غم‌گینی رو در در اون‌ها ایجاد کنه.
بارها برای خودم پیش اومده که حساب هفته از دست‌ام در رفته و فرق بین جمعه و شنبه رو نفهمیدم. در اون لحظه‌ها جمعه برای من همان‌قدر کسالت‌بار، غم‌گین و ناراحت کننده بود که شنبه. به هرحال تازه‌گی‌ها به این نتیجه رسیدم که جمعه‌ها بی‌تقصیر هستند و گناه‌کار اصلی خود ما هستیم...
از بس که این کامپیوتر به خاطر نوسان برق خاموش روشن شد یادم رفت که چی‌ها باید می‌گفتم... این هم از دست‌آوردهای صنعت برق لاهیجانه...
حالا برای این‌که تمام کدورت‌ها بین من و جمعه‌ها از بین بره، اینو می‌خورم به سلامتی جمعه‌های خوب، جمعه‌های تازه، جمعه‌هایی که وسط هفته هستند و یادشون رفته که می‌بایست غم‌گین باشند... خشت!

  • (هنر)
    میلاد رضایی خلیق

سعی کنید این داستان رو حفظ کنید و با حفظ فاصله‌ی قانونی روبه‌روی دوستانتون بشینید و یک بخش‌هایی از داستان رو (که خودتون متوجه می‌شید کدوم قسمته) یک‌نفس و بدون ایست بخونید. اون‌وقت دیدن چهره‌ی دوستانتون خیلی خیلی دیدنی می‌شه.  فقط مواظب باشید اجزاء صورتتون با مشت و لگد دوستانتون از فرم نیفته. :D

یکی بود، یکی نبود، زیر این طاق کبود
یه پسربچه‌یی بود که خیلی دل‌اش می‌خواست یه توپ فوتبال داشته باشه. روز و شب می‌نشست گوشه‌ی خونه، دست‌هاشو می‌زد زیر چونه‌شو و توی فکر و خیال‌اش با توپ‌هاش بازی می‌کرد. یه روزی باباش اونو توی اون وضعیت دید و فهمید نگرانی بچه‌اش از نداشتن توپ فوتباله. بالاخره به پسرش قول داد که تو اگه درس بخونی به ازای هر بیستی که بگیری من برات یه توپ فوتبال می‌گیرم. از اون روز گذشت و پسر سخت مشغول درس خوندن شد تا اینکه امتحانات شد و پسر نمره‌هاشو دونه به دونه گرفت. اولین بیست رو گرفت، نشون باباش داد یه توپ فوتبال گرفت. دومین بیست رو نشون داد، باباش دوتا توپ فوتبال گرفت. سومین بیست رو گرفت، باباش سه تا توپ گرفت. چهار تا بیست گرفت، باباش چهار تا توپ گرفت. پنج تا بیست گرفت، باباش پنج‌تا توپ گرفت. شش‌تا بیست گرفت، باباش شش‌تا توپ گرفت. هفت تا بیست گرفت، باباش هفت‌تا توپ گرفت. هشت‌تا بیست گرفت، باباش هشت‌تا توپ گرفت. نه تا بیست گرفت، باباش نه تا توپ گرفت. ده تا بیست گرفت، اما باباش برای ده‌تا توپ نگرفت. پسر ناراحت شد، غصه خورد رو کرد به باباش و گفت: بابا! تو به من گفتی که من اگه: یه بیست بگیرم، یه توپ می‌گیری. دوتا بیست بگیرم، دوتا توپ می‌گیری. سه‌تا بیست بگیرم، سه تا توپ می‌گیری. چهار تا بیست بگیرم، چهارتا توپ می‌گیری. پنج‌تا بیست بگیرم، پنج‌تا توپ می‌گیری. شش‌تا بیست بگیرم، شش‌تا توپ می‌گیری. هفت‌تا بیست بگیرم، هفت‌تا توپ می‌گیری. هشت‌تا بیست بگیرم، هشت‌تا توپ می‌گیری. نه‌تا بیست بگیرم، نه‌تا توپ می‌گیری. ده‌تا بیست بگیرم، ده‌تا توپ می‌گیری. خب من یه بیست گرفتم، تو یه توپ گرفتی. من دوتا بیست گرفتم، تو دوتا توپ گرفتی. من سه‌تا بیست گرفتم، تو سه‌تا توپ گرفتی. من چهار تا بیست گرفتم، تو چهار تا توپ گرفتی. من پنج‌تا بیست گرفتم، تو پنج‌تا توپ گرفتی. من شش‌تا بیست گرفتم، تو شش‌تا توپ گرفتی. من هفت‌تا بیست گرفتم، تو هفت‌تا توپ گرفتی. من هشت‌تا بیست گرفتم، تو هشت‌تا توپ گرفتی. من نه‌تا بیست گرفتم، تو نه‌تا توپ گرفتی. اما من ده‌تا بیست گرفتم، تو ده‌تا توپ واسه‌ام نگرفتی. چرا؟؟؟ بابا رو کرد به پسرش و گفت: آره پسرم! من بهت قول دادم که اگه یه بیست بگیری، من یه توپ می‌گیرم. دوتا بیست بگیری، من دوتا توپ می‌گیرم. سه تا بیست بگیری، من سه تا توپ می‌گیرم. چهارتا بیست بگیری، من چهار تا توپ می‌گیرم. پنج‌تا بیست بگیری، من پنج‌تا توپ می‌گیرم، شش‌تا بیست بگیری، من شش‌تا توپ می‌گیرم. هفت تا توپ بگیری، من هفت تا توپ می‌گیرم. هشت تا بیست بگیری، من هشت تا توپ می‌گیرم. نه تا بیست بگیری من نه تا توپ می گیرم. ده تا بیست بگیری من ده تا توپ می‌گیرم. خب تو یه بیست گرفتی، من یه توپ گرفتم. تو دوتا بیست گرفتی، من دوتا توپ گرفتم. تو سه‌تا بیست گرفتی، من سه‌تا توپ گرفتم. تو چهار تا بیست گرفتی، من چهار تا توپ گرفتم. تو پنج‌تا بیست گرفتی، من پنج‌تا توپ گرفتم. تو شش‌تا بیست گرفتی، من شش‌تا توپ گرفتم. تو هفت‌تا بیست گرفتی، من هفت‌تا توپ گرفتم. تو هشت‌تا بیست گرفتی، من هشت‌تا توپ گرفتم. تو نه‌تا بیست گرفتی، من نه‌تا توپ گرفتم. اما تو ده‌تا بیست گرفتی، من پول نداشتم برات ده‌تا توپ بگیرم. پسر چون به نتیجه نمی‌رسه گریه‌کنون می‌ره پیش مامان‌اش و می‌گه: مامان! مامان! بابا بهم گفته بود: اگه یه بیست بگیری، یه توپ می‌گیرم. دوتا بیست بگیری، دوتا توپ می‌گیرم. سه تا بیست بگیری، سه تا توپ می‌گیرم. چهارتا بیست بگیری، چهار تا توپ می‌گیرم. پنج‌تا بیست بگیری، پنج‌تا توپ می‌گیرم، شش‌تا بیست بگیری، شش‌تا توپ می‌گیرم. هفت تا توپ بگیری، هفت تا توپ می‌گیرم. هشت تا بیست بگیری، هشت تا توپ می‌گیرم. نه تا بیست بگیری، نه تا توپ می گیرم. ده تا بیست بگیری، ده تا توپ می‌گیرم. و من رفتم درس خوندم یه بیست گرفتم ...
***
این داستان خیلی خیلی ادامه داره. خلاصه‌اش می‌شه این: مامان پسره می‌ره به بابا می‌گه مگه تو به پسر نگفتی که فلان؟ پدر هم می‌گه من گفتم فلان ولی نه‌تاش شد و دهمی نشد. بعد جریان بیخ پیدا می‌کنه. پسره می‌زنه تو کوچه به بقال کوچه‌شون می‌گه که چی شده (توجه کنید کل جریان باید تعریف بشه. یعنی اول قول بابا، دوم تلاش پسر، سوم دل‌خوری بچه از نگرفتن توپ دهمی، چهارم یادآوری قول پدر از زبان خودش، پنج دلیل نگرفت توپ، شش پسر قول بابا رو برای مامان تعریف می‌کنه، هفت پسر به مامان می‌گه که بابا توپ دهمی رو نگرفت. و مامان می‌پرسه چرا؟ هشت پسر می‌گه که فلان و فلان رو گرفت اما دهمی رو پول‌اش نرسید. نه) مامان به بابا قول رو یادآوری می‌کنه. ده) می‌پرسه که چرا دهمی رو نگرفتی؟ یازده) بابا دوباره قول خودش رو می‌گه. دوازده) می‌گه که پول نداشتم.
حالا اینجا اگه مخاطب از کوره در رفت که هیچ اگه نه می‌تونید تمام این دوازده مرحله رو از زبان بقال بگید. یعنی اینطور که بقال به پسر می‌گه: بابات گفت اگه یه بیست بگیری، یه توپ می‌گیره؟ و الی آخر.
نکته‌ی جالب اینجاست که بعدا این بقال آرایشگر محله رو می‌بینه و جریان رو تعریف می‌کنه. بعد آرایشگر بابا رو می‌بینه و ازش می‌پرسه چرا. و این داستان رو تا هرجا که بخواهید می‌تونید کش بدید. فقط این وسط معلوم نمی‌شه که کی می‌ره سرکار؟؟؟

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

یکم :
لاهیجانم. مثل تمام لحظه هایی که این بلاگ به روز می شه.

دوم :
این شعر که دوستش دارم.

نه عطر سرافرازی در خانه بود
نه احساس پیروزگری در من
اما او چه سرافراز و پیروزمند در را به لرزه انداخت از ترس و رفت

هنوز بی خسته‌گی و یأس
چون ساعتی پیش که دوباره‌ها را پایانی نداشت
از بلندگوها صدای ترانه‌ای بالغ می‌آمد
جرعه‌ای از عطر تن او در فضا پریشان بود
و پریشانی تار مویی که آرام نداشت

خیره خیره به در چشم دوخته بودم
و حیران از آن چه گذشته بود
نجوا کنان با خود گفتم :
در گنجه بود شش لول پدربزرگ
و خجر میان نیام‌اش دور از چشم‌های ما روی رف، قیلوله‌اش را –مثل هر روز- به شب می‌چسبانید.
خدایا! پس از ترس کدام تیربار
با یقین به کدام پیروزی من
و ناامید از بازگشت‌ها، عقب نشینی‌ها، راه گریزها
تمام و کمال، با هرچه داشت
خود را، تن را
تنها به من تسلیم کرد ؟!

سوم :
ای بی خبران خبر از مردن احساس ندارید...

چهارم :
نمی شه اینجا -تو باکس بلاگفا- فاصله ی مجازی (سفیدی تهی) ایجاد کرد و این خیلی روی اعصاب من قدم می زنه.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

یک اینکه :

قصه از اونجا شروع شد که روز نوزدهم اسفند ماه همین امسال وقتی توی خونه ام نشسته بودم و جدول حل می کردم، یک آقایی (از تهران) تماس گرفتند و گفتند که از ..... تماس می گیرم و داستان شما برگزیده شده و می بایست روز بیست و یکم اسفند تشریف بیارید تهران، به فلان آدرس!
این قضیه برای من خودش خیلی مهم بود. برای همین سریع بلند شدم و رفتم کافه نت تا ببینم اوضاع از چه قراره و آیا صحت داره یا نه. توی اینترنت جز درستی خبر اون آقا مبنی بر زمان و مکان برگزاری جشن خبری نبود. و تمام شرکت کنندگان قرار بود توی عطش ندونستن برنده بمونن. ضمنا اونجا ذکر شده بود که به نحوی با نویسندگان برگزیده تماس گرفته می شه.
مشکلی نبود. بیلتم رو که برای روز بیستم و به مقصد شمال گرفته بودم پس دادم و برای ساعت ۲۲ شب بیستم به مقصد تهران بلیت گرفتم. ۶ صبح رسیدم تهران، مراسم ساعت هفت عصر شروع می شد و این یعنی ۱۳ ساعت بیکاری. بماند که چه کارها کردم.
نتیجه اینکه ساعت ۱۹ رفتم سرقرار و هرچقدر منتظر موندم تا جایزه ام رو تحویل بگیرم خبری نشد. بعد باخبر شدم که قرار بوده فقط از سه نفر اول برگزیده تلفنی دعوت بشه و یک بنده خدایی از ده نفر برگزیده دعوت کرده...
نتیجه این شد که دو ساعت بعد سریع رفتم پیچ شمرون و بعد سوار اتوبوس به مقصد ترمینال آزادی شدم. یک ساعت بعد هم سوار اتوبوس به مقصد لاهیجان شدم...
وقتی رسیدم خونه دست هام توی جیبم بود. و کوله ام رو پشتم. سر شونه هام از سنگینی کوله ام می سوخت.

دو دیگر (به قول صالح علا) اینکه :

هنوز خودم رو به عنوان یک نویسنده قبول دارم. هرچند که در این مراسم به عنوان داستان برگزیده، و قانونی از من تقدیر نشد.

سه دیگر :
روز تولد متفاوتی بود... دقیقا مثل سال گذشته که با گم شدن ساکم در اتوبوس و به حساب تقریبی خسارت ۱۵۰ هزار تومانی به بنده همراه بود. سال آینده به خیر بگذره.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

لحظه‌ي ديدار نزديك است
باز من ديوانه‌ام مستم
باز مي لرزد دلم دستم
آبرويم را مريزي دل آبرويم را مريزي دل
لحظه‌ي ديدار نزديك است
لحظه‌ي ديدار نزديك است


سه روز رفته‌اي سي روز حالا
زمستون رفته‌اي نوروز حالا
خودت گفتي سر هفته ميايي
شماره كن ببين چن روز حالا
اي يار نازي اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي


تو كه عشقت به جونم لونه كرده
منو عاشق و ديونه كرده
بيا حالا بهاره گل مي باره
بهارم رو تو پر گل كن دوباره
يار عزيزٌم بيا در رخت خوابت گل بريزٌم
بيا در رخت خوابت گل بريزٌم


دلٌم از دوريت شد پاره پاره
كه درد عاشقي چاره نداره
اگه يك شو به خواب مو بيايه
خدا اميد به مو ميده دوباره
اي يار نازي اي يار نازي
منو ول كردي و رفتي به بازي
منو ول كردي و رفتي به بازي

پ ن : کسی هست هنوز، که بداند این سطرها یعنی چه !!!


۱- به اندازه‌ی

  • ۵ داستان کوتاه
  • ۱۰ الی ۱۵ "تا" (بجای عدد) شعر پست مدرن
  • ۳-۴ تا غزل یا قصیده (منظور قالب کلاسیک)
  • ۷-۸-۱۰ تا ترانه‌ی جدید
  • و یک رمان با حداقل ده فصل مجزا

توی ذهنم مطلب وجود داره ! اما چند وقتیه که دستم به کیبورد یا قلم و سررسید نمی‌ره.

۲- چندسالی هست که بهمن ماه به ماه منتخب من در بین ماه‌های سال تبدیل شده. دلیل امسال چند روز بعد مشخص میشه.

۳- اینکه روسپی در اثر تلفظ روسپید (روسفید) بوجود اومده، منو به وجد میاره.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

شما که سواد داری، لیسانس داری، روزنامه خونی، با بزرگون می شینی، حرف می زنی، همه چی می دونی... نمی دونی من چرا دلم گرفته؟
راه میرم دلم گرفته، می شینم دلم گرفته، چپ میرم، دلم گرفته، راست میرم دلم گرفته...

 گفتند که محمد صالح علاء گفته

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

-  الان دارم ایرج گوش میدم.
- دومین نمایشگاه شعرمو چند روز پیش از داخل دانشگاه جمع کردم.
- زمزمه‌های چاپ کتابم به گوش میرسه... داستان یا شعر ... مساله اینست
- راحت‌تر میتونم بگم نامزدمو دوست دارم. (بجای اینکه بگم دوستمو دوست دارم)
- بیشتر از قبل فهمیدم که باید کمتر میون بقیه باشم.
و ...

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

آخ که می‌میرم واسه لحن صداش، واسه اون حرکت دست و سر و بدن‌اش که شعر و ترانه رو مثل بازیگری که نمایشنامه رو به تصویر می‌کشه، اجرا می‌کنه.
اگه از کارهای ایرج جنتی عطایی لذت می‌برید، این فایل (youtube)  رو از دست ندید. شعرخوانی ایرج جنتی عطایی، در شبی با او...


خود گریزی کردم از تقویم تا تقویم
رو به شب برگشتم و بیراهه‌گی کردم
راهمو کج کردم از گلبرگ و تابستون
تو بهاری یخ زده پروانه‌گی کردم
ای آینده‌ی عشق و رویا و تلاش
تو مثل من نشو، تو مثل من نباش
چقدر از جشن، از خلوت،،، شب‌ام بد شد
چقدر از خاطره، از خواب ترسیدم...


حسین پناهی : گاه حجم یک کلاغ، کنتراست یک تابلو را حفظ می کند !
با دیدن چندباره ی این تابلو از کته کلویتز باز به این نتیجه رسیدم که گاهی هم ممکنه حجم سپید مادر و کودکی کنتراست یک تابلو را حفظ کند.

کته کلویتز
نیاز

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

نمی‌دونم چطور شد باز هوس گوش کردن به نوارقصه‌های دوران کودکی‌ام به سرم زد. اینبار هم مثل دفعات گذشته رفتم سراغ کاست "همکاری موش و زاغ و کبوتران / طوطی و بازرگان".
چند سال پیش وقتی برای اولین بار هوس برگشتن به کاست‌های دوران کودکی به سرم زد وقتی اسم بابک بیات رو کاور این کاست دیدم ناخواسته دهانم از تعجب باز موند.

با خودم گفتم بیخود نیست که الان هم از موسیقی بابک بیات خوشم میاد. چرا که از بچه‌گی با ملودی‌های اون بزرگ شدم. ملودی اون حتا توی نوارقصه‌هایی که گوش می‌دادم هم وجود داشت. واقعا روحش شاد.
این چند تا تراک از طرف (ب) همون کاست یعنی داستان "طوطی و بازرگان" برداشته شده. موسیقی متن این کار همونطور که در کاور کاست اومده از بابک بیات هست و این چند تراک آوازهایی هست که در این کاست از جانب طوطی خوانده شده. دانلود کنید، لذت ببرید.
Track 01
Track 02
Track 03
Track 04
Track 05
Track 06
Track 07


رامبرانت عقیده داشت که "هنرمند هر زمان احساس کند (در ساخت یک اثر) به هدف هنری خویش رسیده است، می تواند کار خود را تمام شده اعلام کند".
این تصویر حجمی است که آگوست رودن به نام "دست خدا" ساخت و با استناد به همین جمله رامبرانت کار خودش را همینطور به ظاهر نصفه و نیمه کاره رها کرد.
نکته جالب بنظرم اینجاست که "از آنجا که هیچکس نمی‌توانست رهیافت رودن را برآمده از ناآگاهی و بي مهارتي عنوان كند، نفوذ وی در هموار کردن راه پذیرش امپرسیونیسم، فراسوی جمع کوچک هواداران فرانسوی آن، تاثیر بسزایی داشت".

یعنی اینکه اگه رودن در کارنامه‌ی خودش مثل این‌ چندتا مجسمه و پیکره که این زیر تصاویرش رو گذاشتم نداشت، هیچ کس فکر نمی‌کرد که "دست خدا" یک کار تمام شده باشه...

منبع : تاریخ هنر گامبریج ص ۵۱۸


چند تا از کارهای رودن :
 

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

بین هنرمندان همیشه جنگ بوده و فکر می‌کنم تا دنیا دنیاست این روند و جنگ‌ورزی ادامه داشته باشه. حالا بین این همه جنگ و ستیز دعوای گروه (واروژان-اسفندیار منفرد زاده-شهیار قنبری-گوگوش) و گروه (بابک بیات- ایرج جنتی عطایی – ابی) از همه جالبتره.

خاکستری (بیات، جنتی عطایی، ابی) »»» ؟؟؟ ««« حرف (منفرد زاده، قنبری، گوگوش)

برای شروع بهتره نگاهی به این یادداشت از شهیار قنبری به ایرج جنتی عطایی بیندازید.

تو اين يادداشت قنبری سعی داره جنتی عطایی رو یک آدم محافظه‌کار، ترسو و حسود نشون بده. کما اینکه با نوشتن این یادداشت هر آدم بی طرفی می فهمه که چرا این یادداشت توسط قنبری نوشته شده. چیزی که در تمام این یادداشت موج می‌زنه حسادت قنبری به جنتی عطایی است. نوع برخوردهای این دو نفر در برابر مردم، دیگر هنرمندان و حتا در برابر هم نشون می‌ده که شخصیت این دو نفر چطور هست و هر کدومشون نسبت به اونیکی از چه حسی لبریزه.

بی حرمتی گروه قنبری تا اینجا کشیده شده که حتا پس از فوت غم انگیز بابک بیات هم نسبت به خدشه‌دار کردن چهره هنری او از عملی کوتاهی نکردند و بابک بیات رو که حاضر نشد از ایران خارج بشه به وطن فروشی و همکاری با افراد جمهوری اسلامی متهم کردند.

من همیشه از ایرج جنتی عطایی به عنوان یک شاعر پاک با احساسات شاعرانه و لبریز از احساس یاد می‌کردم و هنوزم که هنوزه نظرم نسبت به ایشون همینطوره.

اما نسبت به شهیار قنبری هیچ وقت احساس مساعدی نداشتم و با خوندن این یادداشت‌ها در سایت حرف نظرم بدتر و قوی تر از قبل شده. امیدوارم شهیار قنبری دست از این حسادت ننگین خودش برداره و بازار هنر رو با این حرف‌های کودکانه و از حسادت لبریز به گند نکشه.

برای شهیار قنبری و گروه عشاق‌اش متاسفم !

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

فعلا درگیر یه پروژه‌ی واقعا بزرگ هستم. می‌خوام تمام ترانه های مرتبط با یک هنرمند رو یکجا داشته باشم. اول از همه هم از بابک بیات شروع کردم. یکسری از ترانه‌ها که مشخص هستند و معروف فقط بعضی از ترانه ها هستند که معروف نیستند و اگر هم باشند بسیار بسیار کمیاب هستند. اول از همه یک لیست تهیه میکنم از این ترانه ها. چند تا لیست تو اینترنت سرچ کردم ولی بعضی جاها با هم فرق دارند.

فایده اولین و اصلی این پروژه اینه که خودم از شنیدن این مجموعه ها بشدت لذت می برم.

فعلا این دوتا ترانه رو داشته باشید تا بعد

فردا که نیستی - خواننده : علی سهراب - آهنگساز : بابک بیات

دیدار  - خواننده : علی سهراب - آهنگساز : بابک بیات

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

من الان یک مشکل خیلی خیلی حاد دارم. و اونم اینه که وقتی میرم تو یه وبلاگی و به هرجهت تصمیم میگیرم نظر بذارم نمیدونم اسم کدوم وبلاگمو به عنوان وبلاگ اصلی ام معرفی کنم. فعلا که ناچارم ببینم محتوای اون وبلاگ به شعر میخوره یا داستان. به هرکدوم که بیشتر میخورد یکی از این دوتا وبلاگم رو زیر اسمم مینویسم . انفرادی  ،  پیچک

پ ن : قبلا عادت نداشتم کامنت بذارم. در واقع زمان وبلاگ نویسی اولم (۳-۴ سال پیش) کامنت میذاشتم اما وقتی یه جورایی وبلاگ همه گیر شد و نظرات تبلیغاتی مد شد از نظر گذاشتن منصرف شدم. برای همینه که تازگی ها به این مشکل برخوردم.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

نسبت به دادا یک احساس بخصوص دارم. شاید معنای این احساس چیزی در مایه های موافقت باشه، اما به هرحال من اگه نسبت به دادا هم تمایلی نداشته باشم نسبت به سورئال عرق و علاقه خاصی دارم.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

اگه عکس دیده نمیشه بخاطر اینه که سایت فوتو.نت برای شما فیلتر شده

داشتم همینطور تو سایت فوتو.نت میچرخیدم که برخوردم به این عکس. بعد یاد یکی از مطالب این هفته مجله 40چراغ افتادم که در مورد مصاحبه ای با هیوا مسیح بود. -اون عاشق چتر بود.-
داشتم باخودم فکر میکردم که  یه سایت-بلاگ بسازم با عنوان چتر. آدرسشو هم چک کردم قبلا ثبت نشده. گفتم بیام از این عکس استفاده کنم برای طراحی سایت و لوگوی اون.
یک عکس آدم رو به کجاها که نمیبره

 

 

 

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

عمیقا درگیر پیدا کردن معنای درست مدرنتینه و مدرنیسم هستم. یعنی در واقع میخوام خودمو پیدا کنم، نه خودمو که هنرمو...
استاد خوب میگه : مدرنیته مطابق با روند پیشرفت جامعه است و مدرنیسم بر ضد پیشرفت جامعه... خودمو به استاد نشون دادم، تمام هنرمو، اما راهو نشون نمیده... من توی کتابهای مرجع هنر دارم میگردم... تاریخ هنر هلن گاردنر یا ارنست گامبریج رو صفحه به صفحه مرور کردم اما هنوز نتونستم بفهمم که چی به چیه. راست میگفت گامبریج که هنر مطلق وجود نداره و فقط هنرمندان وجود دارند... هنوز نمیدونم من بر ضد جامعه عمل کردم یا مطابق با جامعه ام.
عیب از منه که بغضم شبیه جامه ام هست نه جامعه ام.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

از سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۸۶ الی شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶ نمایشگاه شعر من (میلادرضایی خلیق) در دارالفنون فرش شهر اردکان برگزار شد.
فقط میتونم بگم خوشحالم که اینطور دانشجویان هنر - که متعهدا با هنر درگیر هستند- از این نمایشگاه و شعرهای من استقبال کردند... از فردا کتابچه ی شعرها هم برای فروش در اختیار علاقمندان قرار میگیره.
هنوز عکسهاشو آماده نکردم. تا چند روز دیگه عکسهاشو هم میذارم... چیزی که برای همه جالب بود نو بودن کار نمایشگاه و شیوه در گیر کردن مخاطب با شعرها بود. توی عکسها بیشتر متوجه قضیه میشید

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

جريان فيلم 300 جريان با هنر به جنگ رفتنه. جرياني که توي اون ميتونه هنر بازيچه دست سياستمدارها بشه. آره ! ايران ما به همچين جرياني احتياج داره. به جرياني که دوباره تمام ملت پشت هم بايستند و بخوان از عرق ملي شون مايه بذارند و از وطنشون دفاع کنند.
دلم ميخواد يه نگاه به وبلاگهايي بندازيد که دوباره و دوباره ميخوان سنگ وطن رو رساتر از هميشه و بازم جلوي چشم مردم به سينه بزنند.
اين دفاع کردن از وطن نيست. اين ادامه دادن يک موضوع کثيفه که هرچي بيشتر کش داده بشه خودمونو بيشتر توش غرق کرديم. باهنر به جنگ اومدن مثل هميشه، ما چيکار کرديم؟ فقط خونديم ايران اي سراي اميد !!!! دفاع کردن از وطن عرق نميخواد. اميد ميخواد. خوشي ميخواد. فرهنگ ميخواد. سواد ميخواد. هنر ميخواد. وقتي همه چيزمونو ازمون گرفتن چطور بايد از وطنمون و هنرمون دفاع کنيم؟
يه نمونه شايد خيلي بي ربطش همين اسم پرسپوليس باشه. هرجا ميشنويم پرسپوليس از غرور خودمونو باد ميکنيم و مي باليم به خودمون. ولي ميخوام بدونم چند نفر ميدونن پرسپوليس يه کلمه يونانيه که جهانگردان و مورخاني که از اين بنا ديدن کردند تو سفرنامه هاشون بکار بردند. چند نفر ميدونن اسم اصيل اش پارسه است؟ خداييش چند نفر ميدونن که ما بايد به چه چيز همين پارسه يا تخت جمشيد افتخار کنيم؟ چند نفر ميدونن جمشيد چکاره است توي تخت جمشيد وقتي معروفترين پادشاهان کاخ داريوش و کوروشه. چند نفر ميدونن؟
حالا بازم 300 رو تو بوق کنيد و جار بزنيد که آي هوار به تمدن ايراني توهين شد. فرهنگمون ناديده گرفته شد. کجاي کاريد؟ با همين «تو»ي وبلاگ نويسم !

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

کار کردن رو ترانه رو دوست دارم. بیشتر سعی میکنم خودمو پر نگه دارم. اینقدر طرح توی ذهنم میچرخونم تا اینکه مجبور بشم اونها رو خالی کنم و وقتی خالی کردم اینقدر ازشون لذت میبرم که تا اوج منو بالا میبرن.
چند شب پیش یکی از بچه ها (علی) اومد پیشمون. صحبت از انجمن موسیقی دانشگاهمون بود و اینکه قراره چه کسی فردای اونروز به اصطلاح جلسه رو بچرخونه. همیشه همه جا همینطوریه. کسی که هیچی بارش نیست میشینه اون بالا و بعد چون خودشون هیچی سرش نیست همه رو هم مثل خودش میبینه...
بگذریم ! علی از ریاست انجمن استعفا داد و خواست بچه های علاقه مند ! به آرزوشون برسن و برن بالای سن دانشگاه تا چهار تا دختر و پسر ژیگول براشون کف بزنن و بعدش ازش شماره بگیرن و عکس بندازن ...
بازم بگذریم ! اون شب که اومد بعد حرف زدنمون چند تا از ترانه های جدیدمو براش خوندم. دارم رشد میکنم تو ترانه سرایی. اینو از تحسین دیگران که هر روز بیشتر میشه و اینکه ایرادات وارده به کارم داره کم و کمتر میشه کاملا احساس میکنم. با هم همونجا توی اتاق من دو سه تا از ترانه هامو با صدای زیبای خودش (تعارف نمیکنم. بعد صداشو میذارم واسه دانلود که گوش کنید) به صورت بداهه خوند و واقعا خوند.
احساس جالبی داشتم. فوق العاده جالب و زیبا و هیجان انگیز. بهترین ترانه مو. ترانه ای که فوق العاده دوستش داشتم رو با با احساس ترین ملودی موجود خوند و منو کیفور کرد. موهای تنمو سیخ کرد. حس قشنگی بود. یه حس مثل اینکه دختر کوچولوت بعد ماهها و سالها شوهر کنه. به بار بشینه. نمیدونم شبیه همه چیز بود. تو اون چند دقیقه چقدر کیفور بودم. و چقدر به خودم افتخار میکردم. نه بخاطر اینکه شاید بتونم کاری بکنم که از هر ۱۰۰۰-۲۰۰۰ نفر یکی میتونه (یا شاید هم بیشتر) صرفا بخاطر اینکه بزرگتر شدن خودمو با تمام پوستم احساس میکردم.
بعضی اوقات چقدر زندگی شیرینه...

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

اواخر سال ۸۵ داره بیش از اندازه برام خاطره ساز و مهم میشه. چندتا اتفاق مهم و خیلی خوب که دارن منو با خودشون بالا میبرن :
اولین و نزدیکترینش هم چاپ شعرهای پست مدرن من توی گاهنمامه فرهنگی هنری دانشگاهمونه به اسم ا.ن.ا.ر (منفصل نوشتم)
دوم. پیشنهاد چاپ نوشته هام در قالب یک کتاب که بیشتر شبیه رویاست تا واقعیت. باید ببینم چی پیش میاد.
سوم. آشنا شدن با چند تا از بچه های خوب و باحال اهل موسیقی که به امید خدا قراره باهم روی ترانه هامون کار بکنیم. و ترانه هامون رو به بار بنشونیم.
چهارم. مطرح شدنم توی دانشگاه و داشتن یک چهره مطمئن و قابل اعتماد هم برای رئیس دانشگاه و هم برای حراست و هم برای اکثر دانشجوها.
پنج. گرفتن کار توی دانشگاه و کمک به وضع نابسامان اقتصادی خودم.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

ربطی به کاور آلبوم رضا یزدانی نداره و اینکه عکس مسعود کیمیایی بین رضا و یغما گلروئی قرار گرفته. من ذاتا از کار های رضا یزدانی خوشم میاد. آلبوم قبلی اش، پرنده بی پرنده هم بسیار زیباست من همیشه اونرو به عنوان یک آلبوم با فضای کاری مورد نظر خودم گوش میدم.

در کل خواستم بگم من کارهای اونو دوست دارم. و ربطی به این نداره که من کارهای مسعود کیمیایی رو هم دوست دارم.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

مدتهاست دارم دنبال این آهنگ میگردم :

روزی که از تو جداشم، روز مرگ خنده هامه...
بعد تو گریه رفیقم، غم تو داده فریبم، حالا من خسته و غمگین، توی این شهر غریبم

هرچی هم بیشتر میگردم کمتر پیدا میکنم، بدجوری دلم میخواد بدونم کی اینو خونده یا آهنگساز و ترانه سراش کیه. دو به شک احتمال میدم کوروس سرهنگ زاده خونده باشه. نمیدونم. هرکی بهم بگه، یه جورایی منو مدیون خودش کرده. اگه لینک دانلودش رو بده که دیگه هیچی، خدا به دادش برسه.

----------
نوشتن پست باعث شد بیشتر بگردم و به نتیجه هم رسیدم. خواننده اش افسر شهیدی هست. دوستش دارم.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

شاید این اتفاق برای هرکسی نیفته، ولی به هرحال برای من افتاد. اون هم شروع یک رفاقت برای دو دفعه است. جریان از این قراره که همخونه ی من توی شهری که اونجا دانشجو هستیم (یزد) رفیق خودش رو هم با خودش میاره که با هم بریم عکاسی. اون هم موقع عکاسی هوس میکنه بره بالای یه ساختمون کاهگلی توی یزد و زیر پاش خالی میشه و از اون بالا ۱۰-۱۵ متر رو قشنگ میاد پایین. کتف راستش میشکنه و بر اثر شوکی که بهش وارد میشه حافظه ی کوتاه مدت خودش و اتفاقات یکی دوروز گذشته اش رو فراموش میکنه. همینطور من رو هم فراموش میکنه با اینکه توی اونروز کلی باهم گرم گرفته بودیم.
خلاصه بد داستانی بود. الان البته که دو سه روز از اون جریان گذشته، همه چیز به روال عادی خودش برگشته. ولی اون چند روز توی بیمارستان وقتی نگاهش میکردیم و به سوالهای تکراریش که هر دو دقیقه یکبار دائما تکرار میشد جواب میدادیم واقعا جریان روحی مون افتضاح بود.
اینم یه جورش بود. توی یک روز دوبار باهاش رفاقت کردم.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

امروز از روي دنده چپ بيدار شدم. موقع بيدار شدن حواسم بود. شايد خواستم امتحان كنم ببينم چجوري ميشه. هميشه وقتي ميخواستم بيدار شم از قصد خودمو ميچرخوندم روي پهلوي راست و اونوقت از تخت ميپريدم پايين ولي امروز اينكارو نكردم.
حالا از اول صبح تا همين الان و بطور حتم تا آخر شب تا جايي كه تو بيداري نفس ميكشم اين حس با من ميمونه. و روي تمام لحظه هاي من آهنگ لالايي (موزيك بي كلام) اسفنديار منفرد زاده از آلبوم تنگنا ميگذره.

ميتونيد اين آهنگ رو از اينجا گوش كنيد.

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

دلم یه چیزی میخواد
توی فرجه های امتحانات پایان ترم، وقتی یک دستم قلاب بود و یک دستم خامه نخ. وقتی یک دستم ذغال طراحی بود و یک دستم تخته شاسی A2. وقتي يك دستم سيگار بود و يك دستم دودي كه از لابه لاي انگشتام ميچرخيد. به اين موضوع فكر ميكردم كه منم بابايي ميشم. واسه يه دختر كوچولوي خوشگل و ناز. كه موهاش بلند و صاف و سياهه با يه روبان قرمز خوشرنگ. از دور ميدوه و خودشو ميندازه توي بغل من و بلند بلند ميگه بابايي !
آلبوم بابايي پرويز پرستويي اين حسو به من داد/.

آلبوم پرويز پرستويي - بابايياما لابه لاي همه اون بابايي گفتن هاي اين آلبوم خيلي كم پيش اومد فكر كنم اين حرفها، حرفهاي يك پدر و دختر باشه. بيشتر شبيه حرفهاي يك جفت عاشق و معشوق بود. فكر ميكردم و ميكنم كه شايد مثل 8-9 سال پيش كه تمام عشق هاي ترانه يا به همسر بود يا به مادر يا به دختر، دوباره كسي پيدا شده و روش نشده بگه عزيزم دوستت دارم. ترسيده بگه دوست دخترم دوستت دارم.

شايد آره، حتما نه !

 

  • ()
    میلاد رضایی خلیق

فعلا قراره اینجا یه وبلاگ باشه برای من
یعنی قراره بعد از ۴ سال وبلاگ نویسی اونهم بصورت کاملا رسمی یه کم هم روزانه بنویسم و عقاید خودم رو بدون در نظر گرفتن فعل و فاعل و درستی و غلطی جمله بریزم این وسط.
این برونفکنی میتونه در مورد موسیقی، ترانه، شعر، فیلم، انواع و اقسام ریشه های هنری و غیر هنری باشه.
تا ببینیم چی پیش میاد

  • ()
    میلاد رضایی خلیق