تبليغاتX
گجسته
گجسته
5

مدتهاست دارم دنبال این آهنگ میگردم :

روزی که از تو جداشم، روز مرگ خنده هامه...
بعد تو گریه رفیقم، غم تو داده فریبم، حالا من خسته و غمگین، توی این شهر غریبم

هرچی هم بیشتر میگردم کمتر پیدا میکنم، بدجوری دلم میخواد بدونم کی اینو خونده یا آهنگساز و ترانه سراش کیه. دو به شک احتمال میدم کوروس سرهنگ زاده خونده باشه. نمیدونم. هرکی بهم بگه، یه جورایی منو مدیون خودش کرده. اگه لینک دانلودش رو بده که دیگه هیچی، خدا به دادش برسه.

----------
نوشتن پست باعث شد بیشتر بگردم و به نتیجه هم رسیدم. خواننده اش افسر شهیدی هست. دوستش دارم.




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هفتم بهمن 1385 توسط میم - ر


4

شاید این اتفاق برای هرکسی نیفته، ولی به هرحال برای من افتاد. اون هم شروع یک رفاقت برای دو دفعه است. جریان از این قراره که همخونه ی من توی شهری که اونجا دانشجو هستیم (یزد) رفیق خودش رو هم با خودش میاره که با هم بریم عکاسی. اون هم موقع عکاسی هوس میکنه بره بالای یه ساختمون کاهگلی توی یزد و زیر پاش خالی میشه و از اون بالا ۱۰-۱۵ متر رو قشنگ میاد پایین. کتف راستش میشکنه و بر اثر شوکی که بهش وارد میشه حافظه ی کوتاه مدت خودش و اتفاقات یکی دوروز گذشته اش رو فراموش میکنه. همینطور من رو هم فراموش میکنه با اینکه توی اونروز کلی باهم گرم گرفته بودیم.
خلاصه بد داستانی بود. الان البته که دو سه روز از اون جریان گذشته، همه چیز به روال عادی خودش برگشته. ولی اون چند روز توی بیمارستان وقتی نگاهش میکردیم و به سوالهای تکراریش که هر دو دقیقه یکبار دائما تکرار میشد جواب میدادیم واقعا جریان روحی مون افتضاح بود.
اینم یه جورش بود. توی یک روز دوبار باهاش رفاقت کردم.


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم بهمن 1385 توسط میم - ر


3

امروز از روي دنده چپ بيدار شدم. موقع بيدار شدن حواسم بود. شايد خواستم امتحان كنم ببينم چجوري ميشه. هميشه وقتي ميخواستم بيدار شم از قصد خودمو ميچرخوندم روي پهلوي راست و اونوقت از تخت ميپريدم پايين ولي امروز اينكارو نكردم.
حالا از اول صبح تا همين الان و بطور حتم تا آخر شب تا جايي كه تو بيداري نفس ميكشم اين حس با من ميمونه. و روي تمام لحظه هاي من آهنگ لالايي (موزيك بي كلام) اسفنديار منفرد زاده از آلبوم تنگنا ميگذره.

ميتونيد اين آهنگ رو از اينجا گوش كنيد.




نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم بهمن 1385 توسط میم - ر


2

دلم یه چیزی میخواد
توی فرجه های امتحانات پایان ترم، وقتی یک دستم قلاب بود و یک دستم خامه نخ. وقتی یک دستم ذغال طراحی بود و یک دستم تخته شاسی A2. وقتي يك دستم سيگار بود و يك دستم دودي كه از لابه لاي انگشتام ميچرخيد. به اين موضوع فكر ميكردم كه منم بابايي ميشم. واسه يه دختر كوچولوي خوشگل و ناز. كه موهاش بلند و صاف و سياهه با يه روبان قرمز خوشرنگ. از دور ميدوه و خودشو ميندازه توي بغل من و بلند بلند ميگه بابايي !
آلبوم بابايي پرويز پرستويي اين حسو به من داد/.

آلبوم پرويز پرستويي - بابايياما لابه لاي همه اون بابايي گفتن هاي اين آلبوم خيلي كم پيش اومد فكر كنم اين حرفها، حرفهاي يك پدر و دختر باشه. بيشتر شبيه حرفهاي يك جفت عاشق و معشوق بود. فكر ميكردم و ميكنم كه شايد مثل 8-9 سال پيش كه تمام عشق هاي ترانه يا به همسر بود يا به مادر يا به دختر، دوباره كسي پيدا شده و روش نشده بگه عزيزم دوستت دارم. ترسيده بگه دوست دخترم دوستت دارم.

شايد آره، حتما نه !

 




نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1385 توسط میم - ر


1

فعلا قراره اینجا یه وبلاگ باشه برای من
یعنی قراره بعد از ۴ سال وبلاگ نویسی اونهم بصورت کاملا رسمی یه کم هم روزانه بنویسم و عقاید خودم رو بدون در نظر گرفتن فعل و فاعل و درستی و غلطی جمله بریزم این وسط.
این برونفکنی میتونه در مورد موسیقی، ترانه، شعر، فیلم، انواع و اقسام ریشه های هنری و غیر هنری باشه.
تا ببینیم چی پیش میاد




نوشته شده در تاريخ جمعه سیزدهم بهمن 1385 توسط میم - ر


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها