
جريان فيلم 300 جريان با هنر به جنگ رفتنه. جرياني که توي اون ميتونه هنر بازيچه دست سياستمدارها بشه. آره ! ايران ما به همچين جرياني احتياج داره. به جرياني که دوباره تمام ملت پشت هم بايستند و بخوان از عرق ملي شون مايه بذارند و از وطنشون دفاع کنند.
دلم ميخواد يه نگاه به وبلاگهايي بندازيد که دوباره و دوباره ميخوان سنگ وطن رو رساتر از هميشه و بازم جلوي چشم مردم به سينه بزنند.
اين دفاع کردن از وطن نيست. اين ادامه دادن يک موضوع کثيفه که هرچي بيشتر کش داده بشه خودمونو بيشتر توش غرق کرديم. باهنر به جنگ اومدن مثل هميشه، ما چيکار کرديم؟ فقط خونديم ايران اي سراي اميد !!!! دفاع کردن از وطن عرق نميخواد. اميد ميخواد. خوشي ميخواد. فرهنگ ميخواد. سواد ميخواد. هنر ميخواد. وقتي همه چيزمونو ازمون گرفتن چطور بايد از وطنمون و هنرمون دفاع کنيم؟
يه نمونه شايد خيلي بي ربطش همين اسم پرسپوليس باشه. هرجا ميشنويم پرسپوليس از غرور خودمونو باد ميکنيم و مي باليم به خودمون. ولي ميخوام بدونم چند نفر ميدونن پرسپوليس يه کلمه يونانيه که جهانگردان و مورخاني که از اين بنا ديدن کردند تو سفرنامه هاشون بکار بردند. چند نفر ميدونن اسم اصيل اش پارسه است؟ خداييش چند نفر ميدونن که ما بايد به چه چيز همين پارسه يا تخت جمشيد افتخار کنيم؟ چند نفر ميدونن جمشيد چکاره است توي تخت جمشيد وقتي معروفترين پادشاهان کاخ داريوش و کوروشه. چند نفر ميدونن؟
حالا بازم 300 رو تو بوق کنيد و جار بزنيد که آي هوار به تمدن ايراني توهين شد. فرهنگمون ناديده گرفته شد. کجاي کاريد؟ با همين «تو»ي وبلاگ نويسم !
کار کردن رو ترانه رو دوست دارم. بیشتر سعی میکنم خودمو پر نگه دارم. اینقدر طرح توی ذهنم میچرخونم تا اینکه مجبور بشم اونها رو خالی کنم و وقتی خالی کردم اینقدر ازشون لذت میبرم که تا اوج منو بالا میبرن.
چند شب پیش یکی از بچه ها (علی) اومد پیشمون. صحبت از انجمن موسیقی دانشگاهمون بود و اینکه قراره چه کسی فردای اونروز به اصطلاح جلسه رو بچرخونه. همیشه همه جا همینطوریه. کسی که هیچی بارش نیست میشینه اون بالا و بعد چون خودشون هیچی سرش نیست همه رو هم مثل خودش میبینه...
بگذریم ! علی از ریاست انجمن استعفا داد و خواست بچه های علاقه مند ! به آرزوشون برسن و برن بالای سن دانشگاه تا چهار تا دختر و پسر ژیگول براشون کف بزنن و بعدش ازش شماره بگیرن و عکس بندازن ...
بازم بگذریم ! اون شب که اومد بعد حرف زدنمون چند تا از ترانه های جدیدمو براش خوندم. دارم رشد میکنم تو ترانه سرایی. اینو از تحسین دیگران که هر روز بیشتر میشه و اینکه ایرادات وارده به کارم داره کم و کمتر میشه کاملا احساس میکنم. با هم همونجا توی اتاق من دو سه تا از ترانه هامو با صدای زیبای خودش (تعارف نمیکنم. بعد صداشو میذارم واسه دانلود که گوش کنید) به صورت بداهه خوند و واقعا خوند.
احساس جالبی داشتم. فوق العاده جالب و زیبا و هیجان انگیز. بهترین ترانه مو. ترانه ای که فوق العاده دوستش داشتم رو با با احساس ترین ملودی موجود خوند و منو کیفور کرد. موهای تنمو سیخ کرد. حس قشنگی بود. یه حس مثل اینکه دختر کوچولوت بعد ماهها و سالها شوهر کنه. به بار بشینه. نمیدونم شبیه همه چیز بود. تو اون چند دقیقه چقدر کیفور بودم. و چقدر به خودم افتخار میکردم. نه بخاطر اینکه شاید بتونم کاری بکنم که از هر ۱۰۰۰-۲۰۰۰ نفر یکی میتونه (یا شاید هم بیشتر) صرفا بخاطر اینکه بزرگتر شدن خودمو با تمام پوستم احساس میکردم.
بعضی اوقات چقدر زندگی شیرینه...
اواخر سال ۸۵ داره بیش از اندازه برام خاطره ساز و مهم میشه. چندتا اتفاق مهم و خیلی خوب که دارن منو با خودشون بالا میبرن :
اولین و نزدیکترینش هم چاپ شعرهای پست مدرن من توی گاهنمامه فرهنگی هنری دانشگاهمونه به اسم ا.ن.ا.ر (منفصل نوشتم)
دوم. پیشنهاد چاپ نوشته هام در قالب یک کتاب که بیشتر شبیه رویاست تا واقعیت. باید ببینم چی پیش میاد.
سوم. آشنا شدن با چند تا از بچه های خوب و باحال اهل موسیقی که به امید خدا قراره باهم روی ترانه هامون کار بکنیم. و ترانه هامون رو به بار بنشونیم.
چهارم. مطرح شدنم توی دانشگاه و داشتن یک چهره مطمئن و قابل اعتماد هم برای رئیس دانشگاه و هم برای حراست و هم برای اکثر دانشجوها.
پنج. گرفتن کار توی دانشگاه و کمک به وضع نابسامان اقتصادی خودم.
ربطی به کاور آلبوم رضا یزدانی نداره و اینکه عکس مسعود کیمیایی بین رضا و یغما گلروئی قرار گرفته. من ذاتا از کار های رضا یزدانی خوشم میاد. آلبوم قبلی اش، پرنده بی پرنده هم بسیار زیباست من همیشه اونرو به عنوان یک آلبوم با فضای کاری مورد نظر خودم گوش میدم.
در کل خواستم بگم من کارهای اونو دوست دارم. و ربطی به این نداره که من کارهای مسعود کیمیایی رو هم دوست دارم.
