تبليغاتX
گجسته
گجسته

یک اینکه :

قصه از اونجا شروع شد که روز نوزدهم اسفند ماه همین امسال وقتی توی خونه ام نشسته بودم و جدول حل می کردم، یک آقایی (از تهران) تماس گرفتند و گفتند که از ..... تماس می گیرم و داستان شما برگزیده شده و می بایست روز بیست و یکم اسفند تشریف بیارید تهران، به فلان آدرس!
این قضیه برای من خودش خیلی مهم بود. برای همین سریع بلند شدم و رفتم کافه نت تا ببینم اوضاع از چه قراره و آیا صحت داره یا نه. توی اینترنت جز درستی خبر اون آقا مبنی بر زمان و مکان برگزاری جشن خبری نبود. و تمام شرکت کنندگان قرار بود توی عطش ندونستن برنده بمونن. ضمنا اونجا ذکر شده بود که به نحوی با نویسندگان برگزیده تماس گرفته می شه.
مشکلی نبود. بیلتم رو که برای روز بیستم و به مقصد شمال گرفته بودم پس دادم و برای ساعت ۲۲ شب بیستم به مقصد تهران بلیت گرفتم. ۶ صبح رسیدم تهران، مراسم ساعت هفت عصر شروع می شد و این یعنی ۱۳ ساعت بیکاری. بماند که چه کارها کردم.
نتیجه اینکه ساعت ۱۹ رفتم سرقرار و هرچقدر منتظر موندم تا جایزه ام رو تحویل بگیرم خبری نشد. بعد باخبر شدم که قرار بوده فقط از سه نفر اول برگزیده تلفنی دعوت بشه و یک بنده خدایی از ده نفر برگزیده دعوت کرده...
نتیجه این شد که دو ساعت بعد سریع رفتم پیچ شمرون و بعد سوار اتوبوس به مقصد ترمینال آزادی شدم. یک ساعت بعد هم سوار اتوبوس به مقصد لاهیجان شدم...
وقتی رسیدم خونه دست هام توی جیبم بود. و کوله ام رو پشتم. سر شونه هام از سنگینی کوله ام می سوخت.

دو دیگر (به قول صالح علا) اینکه :

هنوز خودم رو به عنوان یک نویسنده قبول دارم. هرچند که در این مراسم به عنوان داستان برگزیده، و قانونی از من تقدیر نشد.

سه دیگر :
روز تولد متفاوتی بود... دقیقا مثل سال گذشته که با گم شدن ساکم در اتوبوس و به حساب تقریبی خسارت ۱۵۰ هزار تومانی به بنده همراه بود. سال آینده به خیر بگذره.




نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم اسفند 1386 توسط میم - ر


درباره وبلاگ
آرشيو مطالب
آخرين مطالب
موضوعات
پيوند ها