یکم :
لاهیجانم. مثل تمام لحظه هایی که این بلاگ به روز می شه.
دوم :
این شعر که دوستش دارم.
نه عطر سرافرازی در خانه بود
نه احساس پیروزگری در من
اما او چه سرافراز و پیروزمند در را به لرزه انداخت از ترس و رفت
هنوز بی خستهگی و یأس
چون ساعتی پیش که دوبارهها را پایانی نداشت
از بلندگوها صدای ترانهای بالغ میآمد
جرعهای از عطر تن او در فضا پریشان بود
و پریشانی تار مویی که آرام نداشت
خیره خیره به در چشم دوخته بودم
و حیران از آن چه گذشته بود
نجوا کنان با خود گفتم :
در گنجه بود شش لول پدربزرگ
و خجر میان نیاماش دور از چشمهای ما روی رف، قیلولهاش را –مثل هر روز- به شب میچسبانید.
خدایا! پس از ترس کدام تیربار
با یقین به کدام پیروزی من
و ناامید از بازگشتها، عقب نشینیها، راه گریزها
تمام و کمال، با هرچه داشت
خود را، تن را
تنها به من تسلیم کرد ؟!
سوم :
ای بی خبران خبر از مردن احساس ندارید...
چهارم :
نمی شه اینجا -تو باکس بلاگفا- فاصله ی مجازی (سفیدی تهی) ایجاد کرد و این خیلی روی اعصاب من قدم می زنه.
